تبليغاتX
سرزمین شاپرک ها
سرزمین شاپرک ها

کاش اشکی قلبمان را بشکندبا نگاه خسته ای ویران شویم کاش وقتی شاپرکها تشنه اندمابه جای ابرهاگریان شویم


آخرین دوستت دارم

مرد و زن جوانی سوار بر موتور در دل شب می راندند.آنها عاشقانه یکدیگر را دوست داشتند.

زن جوان: یواش تر برو، من می ترسم.

مرد جوان: نه، اینجوری خیلی بهتره.

زن جوان: خواهش میکنم ، من خیلی می ترسم.

مرد جوان: خوب، اما اول باید بگی که دوستم داری.

زن جوان: دوستت دارم، حالا میشه یواش تر برونی.

مرد جوان: منو محکم بگیر.

زن جوان: خوب حالا میشه یواش تر بری.

مرد جوان: باشه به شرط اینکه کلاه کاسکت منو برداری و روی سر خودت بذاری، آخه نمیتونم راحت برونم، اذیتم میکنه.

 

روز بعد واقعه ای در روزنامه ثبت شده بود. برخورد موتور سیکلت با ساختمان حادثه آفرید. در این سانحه که به دلیل بریدن ترمز موتورسیکلت رخ داد، یکی از دو سرنشین زنده ماند و دیگری درگذشت. مرد جوان از خالی شدن ترمز آگاهی یافته بود. پس بدون اینکه زن جوان را مطلع کند با ترفندی کلاه کاسکت را بر سر او گذاشت و خواست تا برای آخرین بار دوستت دارم را از زبان او بشنود و خودش رفت تا او زنده بماند.

 

دمی می آید و باز دمی میرود. اما زندگی غیر از این است و ارزش آن در لحظاتی تجلی می یابد که نفس آدمی را می برد.

 

 

سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388 توسط h@p@r@k$ |

پسرک و پروانه

 

پروانه تقلا می کرد. پروانه نه، پیله، می خواست تا پروانه بشود. و از آن دوردست ها

می آمد پسری. پسرک رسید.

پیله تکانی خورد، پسرک کنار پیله نشست. پیله تقلا می کرد. پسرک دلش سوخت؛

ساعت ها گذشت. پسرک نشسته بود و پیله رنج آزادی بر جان می خرید. پسرک

خسته شد، پیله هم. پسرک می خواست ببیند پرواز پروانه را و پیله نمی دانست در

ذهن پسرک چه می گذرد. پسرک قیچی کوچکی را در آورد و سوراخی در ته پیله

ایجاد کرد و می خندید برای تماشا، برای پروانه. پیله آهسته سر خورد، از پیله در آمد،

و حالا پروانه شد؛ اما یارای پروازش نبود. جثه اش ضعیف و بالهایش چروکیده بود.

پسرک چشم به بال پروانه داشت و پروانه در حسرت پرواز تقلا می کرد. پسرک انتظار

داشت پروانه بپرد ولی نمی دانست که پروانه باید تا آخر عمرش روی زمین بخزد.

پسرک نمی دانست چرا؟ پروانه را در دست هایش گرفت؛ اما پروانه دیگر پروانه نبود.

پروانه حالا چشم در چشم پسرک دوخت و گفت: کاش می دانستی تو حلقه ای

از تدبیر خدا را شکستی؛ خدا تقلا را برای پیله قرار داد تا به وسیله آن مایعی

از بدنش ترشح کند تا پس از خروج از پیله به او امکان پرواز بدهد.

پسر برای جهالتش گریست. آنقدر گریست تا عارف شد. دیگر پسرک می دانست:

که سختی هایش برای اینست که او پروانه شدن و پرواز کردن را بیاموزد.

 

"وَ لَنَبْلُوَنَّكُمْ بِشَیْءٍ مِّنَ الْخَوفِ وَالْجُوعِ وَ نَقْصٍ مِّنَ الأَمَوَالِ وَالأنفُسِ وَالثَّمَرَاتِ وَ بَشِّرِ الصَّابِرِینَ

شما را به اندکی ترس و گرسنگی و بینوایی و بیماری و نقصان در محصول می‌آزماییم و شکیبایان را بشارت ده (بقره155)

 

نوشته شده توسط حسن رضایی گروه حوزه علمیه

اقتباس از کتاب مکتوب 2، آقای پائولو کوئیلهو

 

دوشنبه ششم مهر 1388 توسط h@p@r@k$ |

انتظار

روزی که داشت میرفت سرش را پایین انداخته بود و در حالی که صدایش از خجالت میلرزید گفت :"منتظرم میمونی تا برگردم؟!"  با قاطعیت توی چشمانش نگاه کردم و گفتم :"تا هروقت که برگردی ، اما من مطمئنم که زرق و برق آنجا باعث میشه منو فراموش کنی...."  پوزخند زد و گفت : " اشتباه میکنی...... فعلا خداحافظ...."

او رفت.... اما من مطمئن بودم اگر هم روزی برگردد ، یقینا تنها نخواهد بود!

شش ماه از آن روز گذشته بود که به محل کارم آمد . صدایش از خوشحالی  میلرزید . به چشمانم نگاه کرد و گفت :" نتوانستم دوریت را بیش از این تحمل کنم.."

اشک در چشمانم حلقه زد، من شش ماه هم صبر نکرده بودم!

دوشنبه سی ام شهریور 1388 توسط h@p@r@k$ |

عید فطر بر تمام مسلمین مبارک باد

 

عید رمضان آمد و ماه رمضان رفت صد شکر که این آمد و صد حیف که آن رفت

 

 

 

عید سعید فـــــطر رو به همه ی شما عزیزان تبریک میگم

نماز روزتون قبول

 

یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388 توسط h@p@r@k$ |

نامه ی ناگشوده

پسر جوان پس از مدت‌ها از منزل خارج شد. بيماري روحيه او را مكدر كرده بود و حالا با اصرار مادرش به خيابان آمده بود، از كنار چند فروشگاه گذشت. ويترين يك فروشگاه بزرگ او را جلب كرد و وارد شد. در بخشي از فروشگاه كه مخصوص موسيقي بود، چشمش به دختر جواني افتاد كه فروشنده آن قسمت بود. دختري بود همسن خودش و لبخند مهرباني بر لب داشت. لبخند آن دختر به نظرش زيباترين چيزي بود كه به عمر ديده بود.
دختر نگاهي به او كرد و پرسيد مي‌تونم كمكتون كنم. در يك نگاه در وجودش علاقه‌اي را نسبت به او احساس كرد ولي هيچ عكس‌العملي از خود نشان نداد فقط گفت من يك لوح موسيقي مي‌خوام. يكي را انتخاب كرد و به دست دختر داد. دختر لوح را گرفت و با همان لبخند گفت: ميل داريد اين را برايتان كادو كنم و بدون اين كه منتظر جواب شود به پشت ويترين رفت و چند لحظه بعد بسته كادوپيچ شده را به پسر داد.
پسر جوان با كادويي كه در دست داشت به خانه رفت و از آن روز به بعد هر روز به فروشگاه مي‌رفت و يك لوح مي‌خريد و دختر نيز لوح را كادو مي‌كرد و به او مي‌داد. پسر بارها خواست علاقه خود را به فروشنده جوان ابراز كند ولي نتوانست. مادرش كه متوجه تغيير رفتار پسر شده بود، علت اين پريشاني را از او جويا شد و وقتي متوجه علاقه او شد پيشنهاد كرد كه اين موضوع را به خود دختر بگويد و نظر او را هم بپرسد ولي پسر هر بار كه مي‌خواست با او صحبت كند نمي‌توانست و فقط با خريد يك لوح خارج مي‌شد.
بيماري جوان كم‌كم شديدتر مي‌شد و او نمي‌توانست علاقه‌اش را به دختر ابراز كند.
يك روز كه به فروشگاه رفت فقط شماره تلفنش را روي كاغذي نوشت و روي ويترين گذاشت و خارج شد و روز بعد ديگر به فروشگاه نرفت. چند روز گذشت و دختر از نيامدن جوان تعجب كرد و به ياد شماره تلفن افتاد و با منزل او تماس گرفت. مادر پسر جوان گوشي را برداشت و وقتي متوجه شد كه او همان دختر فروشنده است با گريه گفت تو دير تماس گرفتي، پسر من دو روز پيش از دنيا رفت. دختر بسيار متأثر شد و از مادر نشاني‌اش را پرسيد تا او را ببيند وقتي به منزل پسر رسيد، از مادرش خواهش كرد كه اتاق پسر را ببيند. در اتاق پسر انبوهي از لوح‌هاي موسيقي روي هم چيده شده بود كه كادوي آنها باز نشده بود.
مادر يكي از كادوها را باز كرد و با تعجب داخل آن يك يادداشت ديد كه روي آن نوشته بود: تو پسر مؤدب و باشخصيتي هستي اگر مايل باشي مي‌توانيم با هم يك فنجان قهوه بخوريم. يادداشت از طرف دختر جوان بود. مادر بسته بعدي را باز كرد و باز هم همان يادداشت.
مادر گفت: پسرم به تو گفته بودم كه اگر واقعاً‌ او را دوست داري احساست را ابراز كن و بگذار او هم بداند كه احساسي نسبت به او داري ممكن است او هم به تو علاقمند و منتظر تو باشد قبل از اين كه فرصت را از دست بدهي احساست را بيان كن.

پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388 توسط h@p@r@k$ |

! خجالت نكشيد

وقتی سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختری بود که کنار دستم نشسته بود و اون منو "داداشی" صدا می کرد . به موهای مواج و زیبای اون خیره شده بودم و آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه . اما اون توجهی به این مساله نمیکرد . آخر کلاس پیش من اومد و جزوه جلسه پیش رو خواست . من جزومو بهش دادم .بهم گفت :"متشکرم "و گونه من رو بوسید . میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم . --------------------------------------------------- - - ------------------------------ تلفن زنگ زد .خودش بود . گریه می کرد. دوست پسرش قلبش رو شکسته بود. از من خواست که برم پیشش. نمیخواست تنها باشه. من هم اینکار رو کردم. وقتی کنارش رو کاناپه نشسته بودم. تمام فکرم متوجه اون چشمهای معصومش بود. آرزو میکردم که عشقش متعلق به من باشه. بعد از 2 ساعت دیدن فیلم و خوردن 3 بسته چیپس ، خواست بره که بخوابه ، به من نگاه کرد و گفت : "متشکرم " و گونه من رو بوسید . میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم . --------------------------------------------------- - - ------------------------------ روز قبل از جشن دانشگاه پیش من اومد. گفت : "قرارم بهم خورده ، اون نمیخواد با من بیاد" . من با کسی قرار نداشتم. ترم گذشته ما به هم قول داده بودیم که اگه زمانی هیچکدوممون برای مراسمی پارتنر نداشتیم با هم دیگه باشیم ، درست مثل یه "خواهر و برادر" . ما هم با هم به جشن رفتیم. جشن به پایان رسید . من پشت سر اون ، کنار در خروجی ، ایستاده بودم ، تمام هوش و حواسم به اون لبخند زیبا و اون چشمان همچون کریستالش بود. آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه ، اما اون مثل من فکر نمی کرد و من این رو میدونستم ، به من گفت :"متشکرم ، شب خیلی خوبی داشتیم " ، و گونه منو بوسید . میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم . --------------------------------------------------- - - ------------------------------ یه روز گذشت ، سپس یک هفته ، یک سال ... قبل از اینکه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغ التحصیلی فرا رسید ، من به اون نگاه می کردم که درست مثل فرشته ها روی صحنه رفته بود تا مدرکش رو بگیره. میخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون به من توجهی نمی کرد ، و من اینو میدونستم ، قبل از اینکه کسی خونه بره به سمت من اومد ، با همون لباس و کلاه فارغ التحصیلی ، با گریه منو در آغوش گرفت و سرش رو روی شونه من گذاشت و آروم گفت تو بهترین داداشی دنیا هستی ، متشکرم و گونه منو بوسید . میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم . --------------------------------------------------- - - ------------------------------ نشستم روی صندلی ، صندلی ساقدوش ، توی کلیسا ، اون دختره حالا داره ازدواج میکنه ، من دیدم که "بله" رو گفت و وارد زندگی جدیدی شد. با مرد دیگه ای ازدواج کرد. من میخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون اینطوری فکر نمی کرد و من اینو میدونستم ، اما قبل از اینکه از کلیسا بره رو به من کرد و گفت " تو اومدی ؟ متشکرم" میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم . --------------------------------------------------- - - ------------------------------ سالهای خیلی زیادی گذشت . به تابوتی نگاه میکنم که دختری که من رو داداشی خودش میدونست توی اون خوابیده ، فقط دوستان دوران تحصیلش دور تابوت هستند ، یه نفر داره دفتر خاطراتش رو میخونه ، دختری که در دوران تحصیل اون رو نوشته. این چیزی هست که اون نوشته بود : " تمام توجهم به اون بود. آرزو میکردم که عشقش برای من باشه. اما اون توجهی به این موضوع نداشت و من اینو میدونستم. من میخواستم بهش بگم ، میخواستم که بدونه که نمی خوام فقط برای من یه داداشی باشه. من عاشقش هستم. اما .... من خجالتی ام ...علتش رو نمیدونم ... همیشه آرزو داشتم که به من بگه دوستم داره...

ای کاش این کار رو کرده بودم ،ای کاش بهش می گفتم که چقدر دوستش دارم با خودم فکر می کردم و گریه !...

 اگه همدیگرو دوست دارید ، به هم بگید ، خجالت نکشید ، عشق رو از هم دریغ نکنید ، خودتونو پشت القاب و اسامی مخفی نکنید ، منتظر طرف مقابل نباشید، شاید اون از شما خجالتی تر و عاشق تر باشه ...

 

دوشنبه دوم شهریور 1388 توسط h@p@r@k$ |

!!!...داستان عشق شمع و پروانه

سالها پيش درون يه خونه قديمي با ظاهر فرسوده كه صاحبش سالها پيش از دنيا رفته بود

شمعي تنها در گوشه طاقچه اتاق روزگار را به سر مي برد تنها و تنها وتنها.......!

در تنهايي آن اتاق به سالهاي خوش گذشته فكر مي كرد به آن روزها كه خانه رونقي داشت و او در شعمدان نقره اي كنار يك آيينه بود دوستاني داشت و روشني بخش محفل آنها بود به پيرزني فكر مي كردكه شبها كنار ميز شام او را روشن مي كرد تا با نور او عشق به سفره بيايد . اما سالها گذشته بود و آن شمعداني دزديده شده بود و آيينه شكسته بود و مثل صاحب خانه ديگر جاني نداشت . تنها از گوشه سوراخ سقف باريكه نوري به درون خانه مي تابيد.

در يك روز بهاري پروانه اي زيبا شادو خوشحال از خورن شهد گلهاي بهاري در حال پرواز از كنار آن خانه بود كنجكاو شد تا به درون خانه برود پس از سوراخي كه در سقف بود وارد شد . آن جا خيلي تاريك بود . و صداي زمزمه هاي يك نفر به گوش ميرسيد پروانه با ترس گفت آهاي اين صداي ناله كيست و با زهم صداي ناله آمد . پروانه جلو تر رفت و شمع رو ديد و به او گفت تو كي هستي و اينجا چه كار ميكني شمع نيز داستان زندگي خودش رو گفت و از تنهايي خودش حرف زد پروانه قول داد كه هر روز به او سر بزند و او را از تنهايي در آورد .

مدتها به اين شكل گذشت وپروانه به قول خود عمل كرد آن دو آنقدر به هم عادت كرده بودند

كه حتي يك روز هم دوري هم را تحمل نمي كردند . مدتي گذشت تا زمستان سر رسيد وپروانه پيش شمع آمد و گفت اكنون فصل زمستان است و پايان عمر من و ازسرما مي ميرم شمع كه ديگر نمي خواست دوباره تنها شود و ديدانه وار پروانه رو دوست مي داشت بيا من با شعله خودم تو رو گرم مي كنم با اينكه سالها خاموش بودم ولي اكنون وقت سوختن است ........!!!

شمع شروع به سوختن كردو پروانه براي اينكه گرم شود به بالاي شمع شروع به چرخيدن كرد

ساعتها گذشت و شمع آنقدر ذوب شده بود كه ديگر نفسهاي آخرش را مي كشيد . در اين حال

به سختي گفت : پروانه من ديگر تمام شدم و خوشحالم كه با عشق مي ميرم پس

خداحافظ . پروانه كه تاب دوري شمع را نداشت از خود بي خود شد و با بالهايش شمع را در آغوش كشيد و او نيز سوخت . اما هر دو جاودانه شدند.

            عشق از شمع و پروانه بياموز عشق سوختن عاشق و معشوق در آغوش هم....!

 

پنجشنبه هشتم مرداد 1388 توسط h@p@r@k$ |

اعياد شعبانيه مبارك باد

 

سه نور آمد به عالم پر ز احساس

معطر هر سه گل از عطر گل ياس

سه نور تابناك آسماني

حسين بن علي ، سجاد و عباس (عليهم السلام)

 
 
حسین سلطان عشق،عباس ساقی عشق،زینب شاهد عشق،سجاد راوی عشق،کاروان عشق در راه است و خود عشق نیمه شعبان خواهد آمد.
      اعیاد شعبانیه مبارک...
 
 
 
شعبان بهانه اي است براي دوستي با خدا ، لحظه هايتان سرشار از اين دوستي باد.
 
 
شعبان ماه نبي مكرم اسلام با تمام اعياد مبارك و دوست داشتني اش فرخنده باد.

 

 

دوشنبه پنجم مرداد 1388 توسط h@p@r@k$ |

...بازم شعر

 

شاپرک بالت شکسته                      
پر پرواز تو بسته
می بینم غم توی چشمات                                             
چه غریبونه نشسته
شاپرک خوابه قناری
چه جوری دووم میاری
گلا پژمرده و زردن
تو عجب طاقتی داری
شاپرک دردت به جونم
تورو از خودم می دونم
بذار یه شعری که گفتم
واسهءدلت بخونم
شاپرک دل توی سینه
ساعتا تنها می شینه
وقتی شب می رسه از راه
خواب پروازو می بینه
واسه زخمام یه دوا نیس
دلم از دلت جدا نیس
توی این غربت جونگیر
یه نگاه آشنا نیس
هرجا که میری خزونه
غروبه دل نگرونه
آفتابش جونی نداره
اما شب اینجا می مونه

نمی دونم مثه بارون
رو کدوم شونه ببارم
روی شاخه ها تو غربت
شاپرک من تو رو دارم

 

پنجشنبه سوم اردیبهشت 1388 توسط h@p@r@k$ |

وقتي تو رفتي

وقتی تو رفتی اشک من رونه شده از چشام

دونه به دونه می چکن آروم آروم رو گونه هام

غصه شده همدم من همیشه تو تنهایی هام

بغضی نشسته تو صدام غصه شده ترانه هام

همش تویی تو رویاهام شونه به شونه پابه پام

حرف منم فقط اینه دوستت دارم تو رو می خوام

بی تو من پشت پنجره با گریه گیتار می زنم

سکوت شب رو می شکنم عشق تو رو داد می زنم

وقتی هر بار عکس تو رو تو قاب رو دیوار می بینم

حس می کنم پیش منی هنوزم عاشق ترینم

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 وقتي بارونيه چشمام تو کجايي؟      

تک و تنها مونده دستام تو کجايي؟

وقتي پـرپـر مي زنه اين دله زارم

ساکت و خاموشه لبهام تو کجايي؟

وقتي بي تو نازنين بي همنشين

گوشه ای تنها نشستم تو کجايي؟         

وقتي بغض تو گلومه و گونه هام خيس       

يه نوازشگرو مي خوام تــو کجايي؟     

چشماي تو يه فانوسه هميشه روشن            

وقتي سوت و کوره شبهام تو کجايي؟         

وقتي من با هر نفس لحظه به لحظه         

تو رو عاشقونه مي خوام تو کجايي؟   

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ             

سنگ صبور

هوا تو دارم دوباره خیلی دلم تنگه برات

دلم فقط تو رو میخواد سر بزارم رو شونه هات

میخوام تا فریاد بزنم همیشه هستم چشم برات

اگر چه دوری از دلم اینو بدون هنوزم میمیرم برات

اینو بدون چند وقتیه دل تنگی عادتم شده

باز هوای تو رو دارم چشام از اشک تر شده

عزیز من سنگ صبور بی من نمون پیشم بیا

نذار که بی تو بسوزم تو غربت و دلتنگیها

  

 

چهارشنبه چهاردهم اسفند 1387 توسط h@p@r@k$ |



سلام من یه شاپرکم. یه شاپرک که عاشق پروازه. من از جایی اومدم که هنوز قفس بالهای شاپرک ها رو نبسته. هنوز هم می تونند پرواز کنند. تو هم بالتو بازکن. سفرتو آغاز کن. پرواز کن! پرواز کن......

Designed By ParsTheme

بهترین و زیباترین کدهای جاوا اسکریپت به همراه آزمایش آن کد JavaScript Codes